

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۶۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۴
سر برمزن از هستی تا راه نگردد گم
در بادیه مردان محوست تو را جم جم
در عالم پرآتش در محو سر اندرکش
در عالم هستی بین نیلین سر چون قاقم
زیر فلک ناری در حلقه بیداری
هر چند که سر داری نه سر هلدت نی دم
هر رنج که دیدهست او در رنج شدیدست او
محو است که عید است او باقی دهل و لم لم
سرگشتگی حالم تو فهم کن از قالم
کای هیزم از آن آتش برخوان که و ان منکم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به مسأله وجود و هستی میپردازد و از شنونده میخواهد که از دنیا و تعلقات آن فاصله بگیرد تا راه را گم نکند. او به محو شدن در عشق و عرفان اشاره میکند و میگوید که در این عالم آتشین، تنها با درک و بیداری میتوان به حقیقت رسید. شاعر اشاره دارد که هر چیزی به اصل و ریشهاش باز میگردد و در نهایت از انسان میخواهد که در جوهر پنهان خود به دنبال آب حیات بگردد، و به شمس تبریزی به عنوان منبع الهام خود اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
