

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۶۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۹
بیخود شدهام لیکن بیخودتر از این خواهم
با چشم تو می گویم من مست چنین خواهم
من تاج نمیخواهم من تخت نمیخواهم
در خدمتت افتاده بر روی زمین خواهم
آن یار نکوی من بگرفت گلوی من
گفتا که چه می خواهی گفتم که همین خواهم
با باد صبا خواهم تا دم بزنم لیکن
چون من دم خود دارم همراز مهین خواهم
در حلقه میقاتم ایمن شده ز آفاتم
مومم ز پی ختمت زان نقش نگین خواهم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از حالتی عمیق و بیخودی سخن میگوید که با عشق و محبت نسبت به محبوبش گره خورده است. او در پی تعلق به معشوق است و از خواستههای مادی چون تاج و تخت گذشته و تنها خواهان خدمت به محبوب است. شاعر احساس میکند که در این حالت عشق، از آفات و مشکلات ایمن شده و با عشق خود به آرامش رسیده است. همچنین، او به راز و استحکام عشق خود اشاره میکند و آن را معادل با یقینی عمیق میداند که در دلش وجود دارد. در نهایت، این شعر انعکاسی از شور و شوق عاشقانه و جستجوی حقیقت در عشق میباشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
