

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷
آخر از هجران به وصلش دررسیدستی دلا
صد هزاران سرّ ِ سرّ ِجان شنیدستی دلا
از ورای پردهها تو گشتهای چون می از او
پردهی خوبانِ مهرو را دریدستی دلا
از قوامِ قامتش در قامتِ تو کژ بماند
همچو چنگ از بهر سروِ تَر خمیدستی دلا
ز آنسویِ هست و عدم چون خاصِ خاصِ خسروی !
همچو ادبیران چه در هستی خزیدستی دلا ؟
بازِ جانی شِستهای بر ساعدِ خسرو به ناز
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر از عشق و وصل صحبت میکند و بیان میکند که در پایان هجران، به وصالی دلخواه دست یافته است. او به تعبیری از حال و هوای عشق و شور و شوقی که در درون خود احساس میکند، سخن میگوید و به زیبایی محبوبش اشاره میکند. شاعر به تمایز میان جان و جسم پرداخته و میگوید که این عشق او را به حالت خاصی از تقدیر و برگزیدگی رسانده است. همچنین، او به نقش شمس تبریزی در این فرآیند اشاره میکند و بر اهمیت و اعجاز عشق تأکید میورزد. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که این عشق و وصال به او عزت و ارزش میبخشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
