

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۸۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۳
امروز مها خویش ز بیگانه ندانیم
مستیم بدان حد که ره خانه ندانیم
در عشق تو از عاقله عقل برستیم
جز حالت شوریده دیوانه ندانیم
در باغ به جز عکس رخ دوست نبینیم
وز شاخ به جز حالت مستانه ندانیم
گفتند در این دام یکی دانه نهادهست
در دام چنانیم که ما دانه ندانیم
امروز از این نکته و افسانه مخوانید
کافسون نپذیرد دل و افسانه ندانیم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان حال و هوای عشق میپردازد. او از شدت عشق و مستی به حالتی میرسد که نه خود را میشناسد و نه از بیگانگی آگاه است. در باغ عشق، تنها تصویر معشوق را میبیند و از دلبستگی بسیار، حتی در دام عشق قرار گرفته است. او به حالت دیوانگی و شوریدگی اشاره میکند و از دیگران نمیخواهد که دربارهاش بگویند، زیرا خود نیز در این راز و افسانه غرق شده است. در پایان، شاعر از معشوق میخواهد تا بادهای به او دهد و بیخیالیاش را نسبت به مقدار و تعداد آن ابراز میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
