

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۸۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۴
بشکن قدح باده که امروز چنانیم
کز توبه شکستن سر توبه شکنانیم
گر باده فنا گشت فنا باده ما بس
ما نیک بدانیم گر این رنگ ندانیم
باده ز فنا دارد آن چیز که دارد
گر باده بمانیم از آن چیز نمانیم
از چیزی خود بگذر ای چیز به ناچیز
کاین چیز نه پردهست نه ما پرده درانیم
با غمزه سرمست تو میریم و اسیریم
با عشق جوان بخت تو پیریم و جوانیم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر به بهرهوری از باده و عشق اشاره دارد و تأکید میکند که از توبه و رهایی از قیدها میگذرد. او بر این باور است که باده و عشق، اگرچه فناپذیرند، اما حقیقت و جوهرهای در آنها وجود دارد که نمیتوان نادیده گرفت. از نظر او، این تنگناهای دنیا ما را از معشوق دور نمیسازد و در واقع، با عشق، هیچ و همه چیز در یکجا جمع میشود. شاعر به وابستگی عمیق بین عاشق و معشوق میپردازد و میگوید که در نهایت شادی و غم نیز یک حقیقت هستند که باید به آنها آغوش گشود. این معانی در نهایت به خود عدم و رهایی از ترسها میرسند و در اینجا است که انسان به آزادی واقعی دست مییابد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
