

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۸۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۶
چون آینه رازنما باشد جانم
تانم که نگویم نتوانم که ندانم
از جسم گریزان شدم از روح بپرهیز
سوگند ندانم نه از اینم نه از آنم
ای طالب بو بردن شرط است به مردن
زنده منگر در من زیرا نه چنانم
اندر کژیم منگر وین راست سخن بین
تیر است حدیث من و من همچو کمانم
این سر چو کدو بر سر وین دلق تن من
بازار جهان در به کی مانم به کی مانم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از حال و هوای روح و جسم میگوید و به ارتباط میان آنها اشاره دارد. او تاکید میکند که نباید تنها به ظاهر و جسم نگاه کرد بلکه باید به باطن و حقیقت عمیقتری توجه کرد. در این مسیر، او به معرفت و دریافتهای معنوی اشاره دارد و میگوید که هر چه از درون خود بجوید، به جواهرات حقیقی دست مییابد. همچنین، شاعر نوعی ضدیت با دنیای مادی را نشان میدهد و به دنبال نور حقیقت است که در رابطه با شمس تبریزی به او میرسد. در نهایت، او رازی درونی را که با مرگ و دگرگونی مرتبط است، به تصویر میکشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
