

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۸۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۵
صبح است و صبوح است بر این بام برآییم
از ثور گریزیم و به برج قمر آییم
پیکار نجوییم و ز اغیار نگوییم
هنگام وصال است بدان خوش صور آییم
روی تو گلستان و لب تو شکرستان
در سایه این هر دو همه گلشکر آییم
خورشید رخ خوب تو چون تیغ کشیدهست
شاید که به پیش تو چو مه شبسپر آییم
زلف تو شب قدر و رخ تو همه نوروز
ما واسطه روز و شبش چون سحر آییم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، مولانا به وصف زیباییها و لطافتهای وصال و عشق میپردازد. صبحی فرحبخش فرا رسیده و او با دیگران تصمیم میگیرد از دنیای آشفته به آرامش و وصال بزداید. در این مسیر، زیبایی معشوق را با دنیای طبیعی مقایسه میکند و به نقش خود بهعنوان ذرهای در برابر نور خورشید معشوق اشاره میکند. او از معشوق میخواهد که بگوید چگونه میتوانند از اخبار خوش و حقیقت عشق مطلع شوند. مجملگویی و تمایل به درک عمق وجود معشوق، از مضامین اصلی شعر است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
