

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۹۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۰
از شهر تو رفتیم تو را سیر ندیدیم
از شاخ درخت تو چنین خام فتیدیم
در سایه سرو تو مها سیر نخفتیم
وز باغ تو از بیم نگهبان نچریدیم
بر تابه سودای تو گشتیم چو ماهی
تا سوخته گشتیم ولیکن نپزیدیم
گشتیم به ویرانه به سودای چو تو گنج
چون مار به آخر به تک خاک خزیدیم
چون سایه گذشتیم به هر پاکی و ناپاک
اکنون به تو محویم نه پاک و نه پلیدیم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر از جدایی و فراق عاشقانهاش با معشوق سخن میگوید و بیان میکند که در این دوری از او، رنج و سختی بسیاری را تحمل کرده است. او به سفر و پرسهزنی در جستجوی معشوق پرداخته و به اضطراب و عطش درونی خود اشاره میکند. در این حال و هوا، به مفهوم فناء در معشوق و ناپاکی و پاکی در وجود او نزدیک میشود. شاعر تأکید میکند که با وجود مشکلات، عشق او همچنان آنان را زنده نگه داشته و در نهایت به سرچشمه عشق و وصال میرسند. این شعر به صبر و امید به فرج در دل جدایی اشاره دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
