

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۹۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۸
بیا کز غیر تو بیزار گشتم
وگر خفته بُدَم بیدار گشتم
بیا ای جان که تا روز قیامت
مقیم خانهٔ خمار گشتم
ز پرّ و بال خود گل را فشانَد
به کوه قاف خود طیّار گشتم
تُرُش دیدم جهانی را من از ترس
در آن دوشاب چون آچار گشتم
عقیده این چنین سازید شیرین
که من زین خمره شکربار گشتم
یکی چندی بریدم من از اغیار
کنون با خویشتن اغیار گشتم
