

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۹۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۷
به جان جمله مستان که مستم
بگیر ای دلبر عیار دستم
به جان جمله جانبازان که جانم
به جان رستگارانش که رستم
عطاردوار دفترباره بودم
زبردست ادیبان می نشستم
چو دیدم لوح پیشانی ساقی
شدم مست و قلمها را شکستم
جمال یار شد قبله نمازم
ز اشک رشک او شد آبدستم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل با استفاده از تصاویر و نمادهای عرفانی، عشق و دلدادگی خود به معشوق را به تصویر میکشد. او خود را مست از زیبایی معشوق میبیند و از عشقش به او به عنوان یک عبادت یاد میکند. در این حالت مستی، او احساس میکند که همه چیز را به دست آورده و از زیبایی یار به شدت تحت تأثیر قرار گرفته است. شاعر با اشاره به مکاشفههای عرفانی و موقعیتهای ملموس، عشق را از هر قید و شرطی فراتر میبرد و هر نوع جدایی را از عشق به معشوق غیرقابل تحمل میداند. در نهایت، او تأکید میکند که عشق او به معشوق همچون شکار و راز بزرگی است که در دل او جا دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
