

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۵۰۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۲
ز زندان خلق را آزاد کردم
روان عاشقان را شاد کردم
دهان اژدها را بردریدم
طریق عشق را آباد کردم
ز آبی من جهانی برتنیدم
پس آنگه آب را پرباد کردم
ببستم نقشها بر آب کان را
نه بر عاج و نه بر شمشاد کردم
ز شادی نقش خود جان می دراند
که من نقش خودش میعاد کردم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از آزادی و رهایی عاشقان و ایجاد شادی در روان آنها سخن میگوید. او با قدرت عشق، چهرهای جدید از جهان را ترسیم کرده و با دقت و استعداد خود، زندگی و زیبایی را به وجود آورده است. به یاد یوسف و یعقوب، از چاهی که در آن زمان بودند، صحبت میکند و خود را در مقام یک سازنده باغ و شهری در نظر میآورد. او تأکید میکند که خارج از جهان مادی است و با ارشاد و هدایت دیگران، به آنها کمک میکند تا از سختیها عبور کنند و به سوی عشق و زیبایی روی آورند. در پایان، از شمس تبریزی به عنوان نماد قدرت عشق و تحول یاد میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
