

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۵۰۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۳
غلامم خواجه را آزاد کردم
منم کاستاد را استاد کردم
منم آن جان که دی زادم ز عالم
جهان کهنه را بنیاد کردم
منم مومی که دعوی من این است
که من پولاد را پولاد کردم
بسی بیدیده را سرمه کشیدم
بسی بیعقل را استاد کردم
منم ابر سیه اندر شب غم
که روز عید را دلشاد کردم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به معرفی خود و مقامش میپردازد و از تحولاتی که در اثر عشق و دلدادگی برایش پیش آمده سخن میگوید. او خود را چون چوبی فاقد خاصیت میداند که به وسیلهی عشق، به حالتهایی با ارزشتر تبدیل شده است. همچنین او از نقش خود در زندگی دیگران میگوید و چگونگی ارتقاء وضعیت بیفکری و بیعقلی به حالات والا را بیان میکند. شاعر از عشق به عنوان نیروی محرکهای یاد میکند که جهانی جدید میسازد و در نهایت به شادی و شگفتی ناشی از آن اشاره دارد. در آخر، او نسبت به مظاهر و محدودیتهای خود با تأکید بر آزادی و بیباکی در بیان احساساتش، به تذکر میپردازد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
