

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۵۰۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۷
ایا یاری که در تو ناپدیدم
تو را شکل عجب در خواب دیدم
چو خاتونان مصر از عشق یوسف
ترنج و دست بیخود می بریدم
کجا آن مه کجا آن چشم دوشین
کجا آن گوش کانها می شنیدم
نه تو پیدا نه من پیدا نه آن دم
نه آن دندان که لب را می گزیدم
منم انبار آکنده ز سودا
کز آن خرمن همه سودا کشیدم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از یاری یاد میکند که او را در واقع نمییابد اما در خواب به شکلی عجب میبیند. او به عشق یوسف و زیباییهای او اشاره میکند و از احساس عمیق خود به این یار سخن میگوید. شاعر به نبود معشوق و تغییرات در احوال خود اشاره میکند و از حسرتی که بر دلش سنگینی میکند، مینالد. در پایان، او از خود به عنوان انباری از سوداهای عشق یاد میکند که به آرامش و عشق الهی اشاره دارد و خود را هممرتب با عارفان بزرگی چون ذاالنون و جنید و بایزید میبیند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
