

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۵۰۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۹
سفر کردم به هر شهری دویدم
چو شهر عشق من شهری ندیدم
ندانستم ز اول قدر آن شهر
ز نادانی بسی غربت کشیدم
رها کردم چنان شکرستانی
چو حیوان هر گیاهی می چریدم
پیاز و گندنا چون قوم موسی
چرا بر من و سلوی برگزیدم
به غیر عشق آواز دهل بود
هر آوازی که در عالم شنیدم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از سفر در جستجوی عشق سخن میگوید و به این نتیجه میرسد که هیچ شهری به زیبایی و ارزش شهر عشق نمیرسد. او از نادانی خود در جذب عشق و غربتی که از آن رنج میبرد، صحبت میکند و به دلسردی از دنیا و آواهایی که جز عشق در آن نیست، اشاره میکند. شاعر از فراخوانی عشق برای سفر میگوید و در عین حال از غم و ناتوانی در ترک دنیا و رفتن به سرای عشق ناله میکند. در نهایت، او به عشوه و فسون عشق پاسخ میدهد و درمییابد که حقیقت وجود او در عشق نهفته است و به همین دلیل نمیتواند از آن جدا شود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
