

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۵۱۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۰
اگر عشقت به جای جان ندارم
به زلف کافرت ایمان ندارم
چو گفتی ننگ می داری ز عشقم
غم عشق تو را پنهان ندارم
تو می گفتی مکن در من نگاهی
که من خونها کنم تاوان ندارم
من سرگشته چون فرمان نبردم
از آن بر نیک و بد فرمان ندارم
چو هر کس لطف می یابند از تو
من بیچاره آخر جان ندارم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان عشق و درد جدایی از معشوق میپردازد. او به معشوق میگوید که اگر عشق تو برایم مهم نباشد، نه به زیباییهای تو اعتنایی دارم و نه به غم ناشی از آن. او تاکید میکند که نسبت به نگاهی که معشوق از او میخواهد پرهیز کند، ناتوان است و احساس سرگشتگی و بیپناهی میکند. در نهایت، شاعر به تنهایی و کمبود عشق اشاره میکند و از حسرت و فقدان خود ناله میزند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
