

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۵۲۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲۱
من از عالم تو را تنها گزینم
روا داری که من غمگین نشینم؟!
دل من چون قلم اندر کف توست
ز توست ار شادمان و گر حزینم
به جز آنچه تو خواهی من چه باشم؟
به جز آنچه نمایی من چه بینم؟
گه از من خار رویانی گهی گل
گهی گل بویم و گه خار چینم
مرا تو چون چنان داری چنانم
مرا تو چون چنین خواهی چنینم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از وابستگی عمیق خود به معشوق سخن میگوید. او تمام احساسات و حالوهوای خود را در ارتباط با معشوق میبیند و اشاره میکند که وجودش تنها به خاطر او معنا دارد. نسبت به غم و شادی، او به طور کامل تحت تأثیر ارادهٔ معشوق است و هویت خود را در او مییابد. شاعر به تضادهای درونیاش نیز اشاره میکند و بیان میکند که در هر حالتی، عشق به معشوق او را میسازد. در نهایت، او به وجود و وجودپرستی معشوق ایمان دارد و هیچ چیز غیر از آنچه او به وی عطا کرده، برایش ارزشمند نیست.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
