

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۵۳۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۱
بیا کامروز شَه را ما شکاریم
سَرِ خویش و سَرِ عالَم نداریم
بیا کامروز چون موسیِ عمران
به مردی گَرد از دریا برآریم
همه شب چون عصا افتاده بودیم
چو روز آمد چو ثُعبان بیقراریم
چو گِردِ سینهٔ خود طوف کردیم
یدِ بیضا ز جیبِ جان برآریم
بدان قدرت که ماری شد عصایی
به هر شب چون عصا و روز ماریم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به دعوت از مخاطب برای پیوستن به خود وقت شکار و رسیدن به مقام والای انسانی میپردازد. او خود و دیگران را به قیاس با موسی و مارتین میسازد و میگوید که همچون عصا در شب و مار در روز، دچار بیقراری و تغییر حالند. همچنین به قدرت تغییر و دستیابی به بزرگی اشاره کرده و تأکید میکند که نباید به ظاهر زندگی دل بسته شود، بلکه باید به دنبال حقایق عمیقتری بود. در پایان، شاعر بر اهمیت عشق و تواضع در برابر حقیقت تأکید میکند و به تاکید بر سکوت در برخی زمانها و گفتن در زمانهای دیگر میپردازد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
