

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۵۴۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۱
مرا خواندی ز در تو خستی از بام
زهی بازی زهی بازی زهی دام
از آن بازی که من می دانم و تو
چه بازیها تو پختستی و من خام
توی کز مکر و از افسوس و وعده
چو خواهی سنگ و آهن را کنی رام
مها با این همه خوشی تو چونی
ز زحمتهای ما وز جور ایام
چه می پرسم تو خود چون خوش نباشی
که در مجلس تو داری جام بر جام
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر به عشق و بازیهای پر رمز و راز آن اشاره میکند. او به معشوق خود مینگرد که با مکر و وعدهها او را فریب داده و در کانون خوشیها و شادیها قرار دارد، در حالی که خود او از زخمهای زحمت و سختیهای ایام رنج میبرد. شاعر همچنین به تناقض میان شور و شوق معشوق و ناراحتی خود میپردازد و از او میپرسد که چگونه میتواند اینچنین خوشحال باشد، در حالی که احساس او بیپاسخ مانده است. در نهایت، او از دشنامی که دریافت کرده، بهویژه شیرینی آن، یاد میکند و نشاندهندهٔ نابسامانی و خوشی در دل عاشق است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
