

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۵۴۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۶
رفتم تصدیع از جهان بردم
بیرون شدم از زحیر و جان بردم
کردم بدرود همنشینان را
جان را به جهان بینشان بردم
زین خانه شش دری برون رفتم
خوش رخت به سوی لامکان بردم
چون میر شکار غیب را دیدم
چون تیر پریدم و کمان بردم
چوگان اجل چو سوی من آمد
من گوی سعادت از میان بردم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از طریق سفر روحی و عرفانی به دنیای بینهایت و غیب سخن میگوید. او از دلبستگیها و همنشینیهای دنیوی فاصله میگیرد و جان خود را به جایی نامشخص و وسیع میبرد. با تصویرسازیهایی از واقعیات دنیوی مانند چرخش زمان و زوال، تأکید میکند که از زحمت دنیا رها شده و به سمت معانی عمیقتر میرود. در نهایت، شاعر با شادی از این سفر یاد میکند و میگوید که پیامهای خود را به آسمان ارسال کرده و از غم و ترسهای دنیوی فراتر رفته است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
