

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۵۵۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۸
دانی کامروز از چه زردم
ای تو همه شب حریف نردم
در نرد دل از تو متهم شد
کو مهره ربود از نبردم
گفتم که دلا بیار مهره
کز رفتن مهره من به دردم
بگشاد دلم بغل که می جو
گر هست بیاب من نخوردم
دیوانه شدم ز درد مهره
دل را همه شب شکنجه کردم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از احساس زردی و نگرانی خود از جدایی محبوب سخن میگوید. او در نرد عشق متهم به باخت مهرههای خود میشود و به دنبال محبوبی است که احساس میکند او را ربوده است. شاعر به دلی بیقرار و دردمند اشاره میکند که در شبهای بیخواب درد جدایی را تحمل میکند. درگیری بین دل و عقل به تصویر کشیده میشود و دل بیان میکند که چگونه میتواند به دزدی متهم شود، در حالی که خود خازن احساسات است. در نهایت، دل از پی محبوب میگردد، با وجود آگاهی از مشکلات و سختیهایی که در این مسیر دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
