

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۵۶۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۲
گر ناز تو را به گفت نارم
مهر تو درون سینه دارم
بیمهر تو گر گلی ببویم
در حال بسوز همچو خارم
ماننده ماهی ار خموشم
چون موج و چو بحر بیقرارم
ای بر لب من نهاده مهری
می کش تو به سوی خود مهارم
مقصود تو چیست من چه دانم
دانم که من اندر این قطارم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عمق عشق و دلبستگی به معشوق سخن میگوید. او مهر و محبت معشوق را در دل خود حس کرده و در absence او، خود را مثل خار بیچون و چرایی میداند. شاعر میگوید که حتی در سکوت و آرامش ظاهری، درونش مانند دریا خروشان و بیقرار است. او به احساسات عاشقانهاش اعتراف میکند و میگوید که عشقش به قدری عمیق است که نمیتواند آن را پنهان کند. در نهایت، او خود را در وضعیتی احساس میکند که به گنجشک درون خاک شبیه است، در انتظار بهار و ظهور معشوق.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
