

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۵۶۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۱
تا چهره آن یگانه دیدم
دل در غم بیکرانه دیدم
گفتی فرداست روز بازار
بازار تو را بهانه دیدم
دل را چو انار ترش و شیرین
خون بسته و دانه دانه دیدم
زهر عالم همه عسل شد
تا شهد تو در میانه دیدم
جان را چو وثاق و جای زنبور
از شهد تو خانه خانه دیدم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل، عشق را به عنوان نیرویی قدرتمند و پرفراز و نشیب توصیف میکند. او با دیدن چهره محبوب، غم و شادی را همزمان تجربه میکند و عشق را به شطرنجی میماند که دو روی متفاوت دارد. در این عالم پر از شگفتی، همه چیز به نظر شیرین میآید، اما درد و سرگشتگی هم در پی دارد. او به جستجوی حقیقت میپردازد و درمییابد که در عشق، دل و جان انسان از غم و شادی پر شده و نالهها و دردهایی وجود دارد که درمانی برای آنها نیست. در نهایت، شاعر ناپایداری عشق و غیرقابل دسترسی بودن محبوب را به تصویر میکشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
