

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۵۶۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۶
تا با تو قرین شدهست جانم
هر جا که روم به گلستانم
تا صورت تو قرین دل شد
بر خاک نیم بر آسمانم
گر سایه من در این جهان است
غم نیست که من در آن جهانم
من عاریهام در آن که خوش نیست
چیزی که بدان خوشم من آنم
در کشتی عشق خفتهام خوش
در حالت خفتگی روانم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: گوینده در شعر به بیان احساسات عمیق خود در عشق میپردازد. او بیان میکند که با محبت معشوق، جانش در گلستان است و اگرچه در دنیای مادی گاهی غمگین است، اما در عالم عشق آرامش دارد و خود را در کشتی عشق رها کرده میبیند. با تاکید بر ناچیز بودن دنیا و به آرامش رسیدن در عشق، او از زیباییهای ارتباط با معشوق سخن میگوید و از ساقی میخواهد تا او را در این مسیر هدایت کند و فقط از چیزهایی بگوید که او میداند. در نهایت، او به جسارت در عشق و سبکی دل میپردازد و بر اهمیت وجود معشوق تأکید میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
