

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۵۸۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸۵
ای جهان آب و گل تا من تو را بشناختم
صد هزاران محنت و رنج و بلا بشناختم
تو چراگاه خرانی نی مقام عیسیی
این چراگاه خران را من چرا بشناختم
آب شیرینم ندادی تا که خوان گستردهای
دست و پایم بستهای تا دست و پا بشناختم
دست و پا را چون نبندی گاهواره ت خواند حق
دست و پا را برگشایم پاگشا بشناختم
چون درخت از زیر خاکی دستها بالا کنم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به جستجوی معنا و شناخت جهان میپردازد. او از تجربیات تلخ و شیرین خود، محنتها و رنجها را میشمارد و به نیاز و کمبودهایش اشاره میکند. در عین حال، او به مفهوم آزادگی و شناخت دست و پا، به تشبیه درختی که از زمین ریشه گرفته، میپردازد. شاعر به تضادهای زندگی و جایگاه خود در کیهان اشاره میکند و در نهایت به این نتیجه میرسد که واقعیت و ناچیزیها را باید بشناسیم تا بتوانیم به حقیقت نزدیکتر شویم. این سفر از شناخت خود به شناخت جهان و معنای بزرگتر ختم میشود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
