

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۵۸۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸۷
عشوه دادستی که من در بیوفایی نیستم
بس کن آخر بس کن آخر روستایی نیستم
چون جدا کردی به خنجر عاشقان را بند بند
چون مرا گویی که دربند جدایی نیستم
من یکی کوهم ز آهن در میان عاشقان
من ز هر بادی نگردم من هوایی نیستم
من چو آب و روغنم هرگز نیامیزم به کس
زانک من جان غریبم این سرایی نیستم
ای در اندیشه فرورفته که آوه چون کنم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان احساسات خود درباره بیوفایی و جدایی میپردازد. او تأکید میکند که در دنیای عشق، وفادار و مقاوم است و هیچگاه زیر بار جدایی نمیرود. با تصویرهایی از خود به صورت کوهی از آهن و آب و روغن، به استواری و ناپذیری خود اشاره میکند. همچنین، او در تلاش است تا نشان دهد که در غم عشق خویش غرق است و انتظار دارد که معشوق به حقیقت خود بیپرده مواجه شود. در نهایت، شاعر به تمایز بین خود و دیگران اشاره کرده و از عدم هویت واقعی خود در دنیای مادی و اجتماعی سخن میگوید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
