

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۵۸۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸۸
من سر خم را ببستم باز شد پهلوی خم
آنک خم را ساخت هم او می شناسد خوی خم
کوزهها محتاج خم و خمها محتاج جو
در میان خم چه باشد آنچ دارد جوی خم
مستیان بس پدید و خمشان را کس ندید
عالمی زیر و زبر پیچان شده از بوی خم
گر نبودی بوی آن خم در دماغ خاص و عام
پس به هر محفل چرا دارند گفت و گوی خم
بوی خمش خلق را در کوزه فقاع کرد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به توصیف و تمجید از خم و بوی دلانگیز آن میپردازد، که نمادی از عشق و راز و جاذبههای معنوی است. مولانا با بیان اینکه خم و محتویات آن (شراب) به زندگی و جامعه رنگ و بوی خاصی میبخشند، به تأثیر عمیق این محبت و مستی برمایه انسانی اشاره میکند. او از مستی و بیخودی به عنوان راهی برای رسیدن به درک عمیقتر و انتقال به دنیای دیگری یاد میکند. در نهایت، شاعر به دعوت دل و جان خود برای رهایی از دنیای مادی و رسیدن به خم واقعی میپردازد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
