

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۵۹۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹۱
وقت آن آمد که من سوگندها را بشکنم
بندها را بردرانم پندها را بشکنم
چرخ بدپیوند را من برگشایم بند بند
همچو شمشیر اجل پیوندها را بشکنم
پنبهای از لاابالی در دو گوش دل نهم
پند نپذیرم ز صبر و بندها را بشکنم
مهر برگیرم ز قفل و در شکرخانه روم
تا ز شاخی زان شکر این قندها را بشکنم
تا به کی از چند و چون آخر ز عشقم شرم باد
کی ز چونی برتر آیم چندها را بشکنم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عزم خود برای رهایی از محدودیتها و بندهایی که بر روح و دل او فشار میآورند، اشاره میکند. او سوگندها و پندهای محدودکننده را کنار گذاشته و به دنبال آزادی و تجربهکردن عشق واقعی است. با تصویرسازی از شکستن پیوندها و شکرخانه، بیان میکند که از موانع فرساینده رها شده و به سوی خوشی و لذت میرود. او همچنین بر این نکته تأکید دارد که دیگر به محدودیتهای درونی خود اعتنا نکرده و به دنبال شکستن قید و بندهای ذهنی و احساسی است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
