

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۰۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰۰
از شهنشه شمس دین من ساغری را یافتم
در درون ساغرش چشمه خوری را یافتم
تابش سینه و برت را خود ندارد چشم تاب
شکر ایزد را که من زین دلبری را یافتم
میرداد قهر چون ماری فروکوبد سرش
آنک گوید در دو کونش هم سری را یافتم
چون درون طرهاش دریافتم دل را عجب
در درون مشک رفتم عنبری را یافتم
گر ببینی طوطی جان مرا گرد لبش
می پرد پرک زنان که شکری را یافتم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و محبتی عمیق به شمس دین سخن میگوید و بیان میکند که در دنیای عشق و عرفان، چیزهای ارزشمند و بینظیری را یافته است. او با تصویرسازیهای زیبا به تجلی زیباییها و احساسات درونیاش میپردازد و از ساغری یاد میکند که در آن چشمهخوری را دریافته است. شاعر میگوید که در این عشق، تمام وجودش پر از زیبایی و شگفتی است و در سرشت عشق به بیان حقیقت و معانی عمیق زندگی میپردازد. نهایتاً، او به دستاوردهای روحی و درونی خود اشاره میکند که در این سفر عاشقانه به آنها رسیده است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
