

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۰۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰۱
بار دیگر از دل و از عقل و جان برخاستیم
یار آمد در میان ما از میان برخاستیم
از فنا رو تافتیم و در بقا دربافتیم
بینشان را یافتیم و از نشان برخاستیم
گرد از دریا برآوردیم و دود از نه فلک
از زمان و از زمین و آسمان برخاستیم
هین که مستان آمدند و راه را خالی کنید
نی غلط گفتم ز راه و راهبان برخاستیم
آتش جان سر برآورد از زمین کالبد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به اوج و فرار از محدودیتهای مادی و earthly میپردازد. او با ذکر حضور یار و تحول روحی، از فنای vật و رسیدن به بقا سخن میگوید. در این مسیر، از غم و زحمت رها شده و به شعف و شادی مستانه دست یافته است. همچنین، او به تناقض بین هستی و نیستی، و ارتباط میان انسانها و وجود میپردازد و به اهمیت حال و باده در رسیدن به این مقام توجه میکند. در نهایت، غزل از ناخودآگاهی و رهایی از قید و بندها خبر میدهد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
