

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۱۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱۰
منم آن عاشق عشقت که جز این کار ندارم
که بر آن کس که نه عاشق به جز انکار ندارم
دل غیر تو نجویم سوی غیر تو نپویم
گل هر باغ نبویم سر هر خار ندارم
به تو آوردم ایمان دل من گشت مسلمان
به تو دل گفت که ای جان چو تو دلدار ندارم
چو توی چشم و زبانم دو نبینم دو نخوانم
جز یک جان که توی آن به کس اقرار ندارم
چو من از شهد تو نوشم ز چه رو سرکه فروشم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل، عشق را محور اصلی وجود خود معرفی میکند و بیان میکند که هیچ علاقه و هدف دیگری ندارد جز عشق به معشوق. او به شدت به معشوق وابسته است و هیچ ارتباطی با دیگران نمیخواهد. ایمان و دل او تنها به عشق معشوق اختصاص دارد و او هر نوع تفرقه و دوگانگی را نفی میکند. شاعر از لذتهای دیگری که از نوشیدن شهد عشق به دست میآورد سخن میگوید و به غم و غصههای دنیا بیاعتناست. در نهایت، او به شخصیتی به نام شمس اشاره میکند و او را نور وجود خود میداند و بدون او احساس کمبود میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
