

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۱۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱۱
مکن ای دوست غریبم، سر سودای تو دارم
من و بالای مناره، که تمنّای تو دارم
ز تو سرمست و خمارم، خبر از خویش ندارم
سر خود نیز نخارم، که تقاضای تو دارم
دل من روشن و مُقبِل ز چه شد؟ با تو بگویم
که در این آینهٔ دل رخ زیبای تو دارم
مکن ای دوست ملامت، بنگر روز قیامت
همه موجم، همه جوشم، دُرِّ دریای تو دارم
مشنو قول طبیبان که شِکر زاید صَفرا
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عواطف و احساسات عمیق خود نسبت به معشوق سخن میگوید و از عشق و شیداییاش پرده برمیدارد. او به دوستانش توصیه میکند که ملامتش نکنند، زیرا در دلش تنها عشق به معشوق وجود دارد و در تب و تاب لحظههاست. شاعر از دردهایی که دارد میگوید و تصریح میکند که عشق او به معشوق، درمانش هم هست. همچنین، با استفاده از تشبیهات مختلف، زیبایی و ویژگیهای معشوق را ستوده و از قدرت عشق در زندگیاش حرف میزند. در نهایت، او در حسرت وصال و نزدیک شدن به معشوقش است و به دلایل عدم دسترسی به او اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
