

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۱۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱۲
منم آن کس که نبینم بزنم فاخته گیرم
من از آن خارکشانم که شود خار حریرم
به کی مانم به کی مانم که سطرلاب جهانم
همه اشکال فلک را به یکایک بپذیرم
ز پس کوه معانی علم عشق برآمد
چو علمدار برآمد برهاند ز زحیرم
ز سحر گر بگریزم تو یقین دان که خفاشم
ز ضرر گر بگریزم تو یقین دان که ضریرم
چو ز بادی بگریزم چو خسم سخره بادم
چو دهانم نپذیرد به خدا خام و خمیرم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل بر احساسات عمیق و ابراز عشق به معشوق میپردازد و خود را در مقام انسانی خاص و بینظیر معرفی میکند. او از تمنای رهایی از بندهای مادی و دنیا فرار میکند و به علم عشق و حقیقت جاودانی اعتراف میکند. درکنار توصیفاتی از حالات و ویژگیهای خود، از روشنی و حیات درونیای سخن میگوید که تنها از معشوقش حاصل میشود. شاعر خود را از دیگر مخلوقات متمایز میسازد و بر عزم و ارادهاش در رسیدن به معرفت و حقیقت تأکید میکند. در انتها، او میخواهد از عالم مادی رهایی یابد و به حقیقت و عشق الهی نزدیکتر شود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
