

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۱۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱۸
علم عشق برآمد برهانم ز زحیرم
به لب چشمه حیوان بکشم پای بمیرم
به که مانم به که مانم که سطرلاب جهانم
چو قضا حکم روانم نه امیرم نه وزیرم
بروی ای عالم هستی همه را پای ببستی
تو اگر جان منستی نپذیرم نپذیرم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل، مفاهیم عشق و هستی را بررسی میکند و به تأثیر عمیق عشق بر وجود انسان میپردازد. او از محدودیتهای دنیوی و القاب اجتماعی مانند امیر و وزیر فاصله میگیرد و به کمال معنوی و شناخت عشق درونی اشاره میکند. در نهایت، او به عالم هستی خطاب میکند و میگوید اگر تو جان من هستی، نمیتواند این واقعیت را بپذیرد و عشق را بر هر چیز دیگری مقدم میداند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
