

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲
تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را
تو مرا گنجِ روانی چه کنم سود و زیان را
نفسی یارِ شرابم نفسی یارِ کبابم
چو در این دور خرابم چه کنم دورِ زمان را
ز همه خَلق رمیدم ز همه باز رهیدم
نه نهانم نه پدیدم چه کنم کون و مکان را
ز وصالِ تو خمارم سَرِ مخلوق ندارم
چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را
چو من اندر تک جویم چه رَوَم آب چه جویم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و وصال معشوق میپردازد و به ما میگوید که وجود معشوق، جان و جهان اوست و در دنیای پر از سختی و مشکلات، هیچ چیز برایش اهمیت ندارد. او از دلبستگی به دیگران رها شده و در پی وصال معشوق است. احساساتی چون خمار عشق و چالشهای زندگی را بیان میکند و میخواهد از غم و سختیها به شادی و آرامش برسد. در نهایت، او به دنبال امن و امان و نگاهی به سوی عشق و سادگی در زندگی است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
