

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱
چو فرستاد عنایت، به زمین مشعلهها را
که بدر پردهٔ تن را و ببین مشعلهها را
تو چرا منکر نوری؟ مگر از اصل تو کوری؟
وگر از اصل تو دوری، چه از این مشعلهها را؟
خردا! چند به هوشی، خردا چند بپوشی
تو عزبخانهٔ مه را، تو چنین مشعلهها را
بنگر رزم جهان را، بنگر لشکر جان را
که به مردی بگشادند، کمین مشعلهها را
تو اگر خواب درآیی، ور از این باب درآیی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از نور و روشنایی سخن میگوید که به زمین داده شده و زندگی را روشن کرده است. او از شنونده میپرسد که چرا منکر این نور است و اگر از حقیقت خود دور باشد، نمیتواند آن را ببیند. مولانا انسان را دعوت میکند تا به دنیای درون خود نگاهی کند و درک کند که در پس پردهها، نور و حقیقت وجود دارد. او بر اهمیت آگاهی و بصیرت تأکید دارد و به شنونده میگوید که فقط با بینش صحیح میتواند به معنای واقعی دل و دین خود پی ببرد. در نهایت، شاعر به این نکته میرسد که روشنایی و هدایت واقعاً در درون هر فردی وجود دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
