

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۲۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲۵
دو هزار عهد کردم که سر جنون نخارم
ز تو درشکست عهدم ز تو باد شد قرارم
ز ره زیادهجویی به طریق خیرهرویی
بروم که کدخدایم غله بدروم بکارم
همه حل و عقد عالم چو به دست غیب آمد
من بوالفضول معجب تو بگو که بر چه کارم
چو قضا به سخره خواهد که ز سبلتی بخندد
سگ لنگ را بگوید که برس بدان شکارم
چو بر اوش رحم آید خبرش کند که بنشین
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و وابستگی عمیق خود به معشوق سخن میگوید و به عهدهای شکستهاش اشاره میکند. او بر این باور است که هر چه بخواهد، از قدرت غیبی و مشیت الهی سرچشمه میگیرد و خود را در برابر تقدیر تسلیم میکند. از طرفی، احساس میکند که اگرچه در تلاش است، هیچ چیز جز عشق به معشوق نمیتواند او را راضی کند. او به زیبایی معشوق میپردازد و در نهایت، به ارتباط ویژهاش با شمس و تأثیر مثبت او بر زندگیاش اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
