

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۲۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲۸
دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدم
مست بخشایش او گشتم و جان بخشیدم
جهت مهر سلیمان همه تن موم شدم
وز پی نور شدن موم مرا مالیدم
رای او دیدم و رای کژ خود افکندم
نای او گشتم و هم بر لب او نالیدم
او به دست من و کورانه به دستش جستم
من به دست وی و از بیخبران پرسیدم
ساده دل بودم و یا مست و یا دیوانه
ترس ترسان ز زر خویش همیدزدیدم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از جذابیت و زیبایی معشوقش سخن میگوید و به تأثیر عمیق آن بر خود اشاره میکند. او از عشق و شور و حال مستی ناشی از دیدار معشوق مینویسد و به حالتهای حیرتانگیز و دیوانگی خود در برابر جمال او میپردازد. شاعر خود را همچون موم در برابر نور معشوق تصویر میکند و از تسلیم کامل در برابر او سخن میگوید. همچنین، او از تلاش برای درک عشق و رازهای آن یاد میکند و درنهایت به عشق شمس تبریز به عنوان منبع نور و زیبایی اشاره میکند، حتی در حالی که از غم او رنج میبرد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
