

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۲۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲۹
دل چه خوردهست عجب دوش که من مخمورم
یا نمکدان کی دیدهست که من در شورم
هر چه امروز بریزم شکنم تاوان نیست
هر چه امروز بگویم بکنم معذورم
بوی جان هر نفسی از لب من می آید
تا شکایت نکند جان که ز جانان دورم
گر نهی تو لب خود بر لب من مست شوی
آزمون کن که نه کمتر ز می انگورم
ساقیا آب درانداز مرا تا گردن
زانک اندیشه چو زنبور بود من عورم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان حال و هوای مستی و شور خود پرداخته و احساسات عمیقاش را از طریق باده و وجود معشوق ابراز میکند. او به عجز و ناتوانی خود از بیان حال میپردازد و دلیل آن را دوری از جانان میداند. در عین حال، شاعر از ایستادگی در مقابل دجال و درگیر شدن با روز قیامت میگوید و به تأثیر باده بر زندگیاش اشاره میکند. به یاد شمس تبریز نیز میآورد که او را به عنوان منبع نور و شادی در زندگیاش میشناسد و خود را به عنوان قمر در کنار او معرفی میکند. غزل به نوعی جستجوی آزادی و رهایی از قید و بندها را به تصویر میکشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
