

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۳۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳۷
منم آن دزد که شب نقب زدم ببریدم
سر صندوق گشادم گهری دزدیدم
ز زلیخای حرم چادر سر بربودم
چو بدیدم رخ یوسف کف خود ببریدم
سر سودای کسی قصد سر من دارد
کی برد سر ز کف آنک از آن سر دیدم
چو بگفتم نبرم سر سر من گفت آمین
چون غمش کند ز بیخم پس از آن روییدم
این چه ماه است که اندر دل و جانها گردد
که من از گردش او بس چو فلک گردیدم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بازتاب احساس عاشقانه و شوریدگی خود میپردازد. او خود را به عنوان دزدی معرفی میکند که در جستجوی عشق و زیبایی است و از سر محبت، دلبندی را ربوده است. عشق او به یوسف و شمع جمعیت اشاره دارد و زندگی خود را تحت تأثیر این عشق میبیند. او در توصیف عشق به شمس تبریز نیز به روشنایی و گرمایی که این عشق به زندگیاش میبخشد، اشاره میکند و به نوعی از همه تعلقات دنیوی جدا شده و به سوی معشوق میشتابد. در نهایت، او از راز و رمز وصل و درد آن در راستای عشق به شمس سخن میگوید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
