

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۳۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳۶
از بت باخبر من خبری می رسدم
وز لب چون شکر او شکری می رسدم
شکر اندر شکر اندر شکر است
شکری در دهن است و دگری می رسدم
هر دم از گلشن او طرفه گلی می سکلم
هر زمان تازه گل از شاخ تری می رسدم
خیره از عشق ویم کز هوسش هر نفسی
عاشق سوخته خیره سری می رسدم
آن یکی زرد شده کآتش او می کشدم
وین دگر هست که از وی نظری می رسدم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به زیبایی و جذابیت عشق و معشوق میپردازد و از حال و هوای درونی خود در مواجهه با معشوق سخن میگوید. او از وجود معشوق به عنوان منبع شیرینی و شکر یاد میکند و اینکه هر لحظه از گلشن او به عطر و طراوت جدیدی میرسد. عشق او را به درستی خیره کرده و در دریایی از احساسات متضاد غوطهور ساخته است. در انتها، با تصویرهای مختلفی از علاقهمندان و عاشقانی که در اطراف معشوق حضور دارند، بر دوگانگی عشق و درد جدایی تأکید میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
