

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۳۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳۹
ای خوشا روز که پیش چو تو سلطان میرم
پیش کان شکر تو شکرافشان میرم
صد هزاران گل صدبرگ ز خاکم روید
چونک در سایه آن سرو گلستان میرم
ای بسا دست که خایند حریصان حیات
چونک در پای تو من دست فشانان میرم
شربت مرگ چو اندر قدح من ریزی
بر قدح بوسه دهم مست و خرامان میرم
چون به بوی خوش یک سیب تو موسی جان داد
پس عجب نیست کز آسیب تو چون جان میرم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به ابراز محبت و عشق خود به معشوق میپردازد و به توصیف حالاتی میپردازد که در حضور او تجربه میکند. او از زیبایی و شکوه معشوق صحبت میکند و بیان میکند که در سایهاش احساس زنده بودن و شکوفایی دارد. مرگ برای او چیزی جز یک انتقال نیست؛ زیرا او در عشق به معشوق از نو زاده میشود. در پایان، شاعر به این میرسد که در عشق واقعی، مرگ نمیتواند مانع از حیات عاشق باشد و او همواره به سوی معشوق خواهد شتافت، حتی از دنیای دیگر.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
