

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۴۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۰
گر تو خواهی که تو را بیکس و تنها نکنم
وامقت باشم هر لحظه و عذرا نکنم
این تعلق به تو دارد سر رشته مگذار
کژ مباز ای کژ کژباز مکن تا نکنم
گفتهای جان دهمت نان جوین می ندهی
بیخبر دانیم ار هیچ مکافا نکنم
گوش تو تا بنمالم نگشاید چشمت
دهمت بیم مبارات تو اما نکنم
متفرق شود اجزای تو هنگام اجل
تو گمان برده که جمعیت اجزا نکنم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان عشق و وابستگی عاطفی خود میپردازد و اعلام میکند که در صورتی به محبوبش خیانت نمیکند و او را تنها نمیگذارد، اگر محبوب نیز متقابلاً به او وفادار بماند. او بر اهمیت ارتباط عاطفی و مشترکات روحی تأکید میکند و به محبوب یادآور میشود که زندگی بدون همدلی و ارتباط معنادار، معنایی ندارد. شاعر در عین ابراز عشق و محبت، از محبوب میخواهد که به موانع و مشکلات بین آنها توجه نکند و لحظات خوب را با هم بگذرانند. در نهایت، او به طعنه به خرد و عقل میگوید که اگر محبوب معنای زندگیاش نباشد، هیچ ارزشی نخواهد داشت.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
