

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۴۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۱
من چو در گور درون خفته همیفرسایم
چو بیایی به زیارت سره بیرون آیم
نفخ صور منی و محشر من پس چه کنم
مرده و زنده بدان جا که توی آن جایم
مثل نای جمادیم و خمش بیلب تو
چه نواها زنم آن دم که دمی در نایم
نی مسکین تو با شکرلب خو کردهست
یاد کن از من مسکین که تو را می پایم
چون نیابم مه رویت سر خود می بندم
چون نیابم لب نوشت کف خود می خایم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به احوال درونی و احساسات خود میپردازد. او خود را در حالت خواب و غفلت توصیف میکند و با امید به دیدار محبوب، از تحولی درونی سخن میگوید. احساس فراق و دوری از معشوق، همچون نی خاموشی را به تصویر میکشد که بدون صدای محبوبش بیحرکت مانده است. شاعر از مسکینی خود یاد میکند و به یاد معشوق، دلش را به درد میآورد و در انتظار لقای او، نگران و دلتنگ است. این احساس نداری و دلتنگی به شدت در کلامش مشهود است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
