

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۴۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۹
وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم
بند را برگسلیم از همه بیگانه شویم
جان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیم
خانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویم
تا نجوشیم از این خنب جهان برناییم
کی حریف لب آن ساغر و پیمانه شویم
سخن راست تو از مردم دیوانه شنو
تا نمیریم مپندار که مردانه شویم
در سر زلف سعادت که شکن در شکن است
واجب آید که نگونتر ز سر شانه شویم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر دربارهٔ عشق و اشتیاق به وصال و دگرگونی درونی است. شاعر ابراز میکند که وقت آن رسیده که از قید و بندهای دنیوی رها شوند و عاشقانه به میخانه و محفل عشق روی آورند. او به این نتیجه میرسد که برای دستیابی به عمق عشق الهی، باید خود را به فنا و تحولی بنیادی بسپارند و در مسیر عشق، از خودگذشتگی کنند. همچنین به معانی دیوانگی و شیدایی در عشق اشاره شده است، و در نهایت، شاعر تمایل دارد که در این راه، به یک حقیقت عمیقتر و آگاهی برساند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
