

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۵۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵۰
خوش بنوشم تو اگر زهر نهی در جامم
پخته و خام تو را گر نپذیرم خامم
عاشق هدیه نیم عاشق آن دست توام
سنقر دانه نیم ایبک بند دامم
از تغار تو اگر خون رسدم همچو سگان
گر من آن را قدح خاص ندانم عامم
غنچه و خار تو را دایه شوم همچو زمین
تا سمعنا و اطعنا کنی ای جان نامم
ملخ حکم تو تا مزرعهام را بچرید
گر نگردم تلف تو علف ایامم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر به بیان عشق و وابستگی شدید خود به معشوق میپردازد. او ابراز میکند که حتی اگر معشوق زهر نیز در جامش بریزد، از نوشیدن امتناع نخواهد کرد، زیرا عشق به او فوقالعاده و فراتر از این چیزهاست. شاعر خود را در مقایسه با مختلف اشیاء و وضعیتها میآورد تا نشان دهد که عشقش او را به شدت تحت تاثیر قرار داده و به نوعی گرفتار کرده است. او همچنین با احساس ناامنی و بیم از دست دادن معشوق، به این نکته میرسد که هیچ چیز غیر از عشق او نمیتواند آرامشبخش باشد و تنها یاد اوست که به زندگی معنایی میبخشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
