

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۶۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۱
سالکان راه را محرم شدم
ساکنان قدس را همدم شدم
طارمی دیدم برون از شش جهت
خاک گشتم فرش آن طارم شدم
خون شدم جوشیده در رگهای عشق
در دو چشم عاشقانش نم شدم
گه چو عیسی جملگی گشتم زبان
گه دل خاموش چون مریم شدم
آنچ از عیسی و مریم یاوه شد
گر مرا باور کنی آن هم شدم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف سفر روحانی و تجربیات عاشقانهاش میپردازد. او از حال و هوای عشق و اتحاد با معشوق سخن میگوید و توصیف میکند که چگونه با عشق به خلسهای عمیق و فراتر از محدودیتهای دنیوی رسیده است. شاعر خود را در مقام همراهان عیسی و مریم قرار میدهد و از دگرگون شدن با عشق و مرگ سخن میگوید. او از درگیری با مرگ و چگونگی تبدیل شدن به انسانی با روحی جاودانه خبر میدهد و در پایان به عید شمس تبریزی به عنوان تجلی ارتباط عمیق عاشق و معشوق اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
