

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۷۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۶
عاقبت ای جانفزا نشکیفتم
خشم رفتم بیشما نشکیفتم
در جدایی خواستم تا خو کنم
راستی گویم، جدا نشکیفتم
کی شکیبد خود کهی از کهربا؟
کاهم و از کهربا نشکیفتم
هر جفاکش طالب روز وفاست
من جفاکش از وفا نشکیفتم
نرم نرمک گویدم بازآمدی
گویمش ای جان ما نشکیفتم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان درد جدایی و فقدان محبوب میپردازد. او از عدم تواناییاش در تحمل دوری و جدایی سخن میگوید و علیرغم تلاش برای عادت کردن به این جدایی، اعتراف میکند که هرگز نتوانسته است آرمیده باشد. شاعر احساس میکند که در دنیا به مانند کهربا اسیر شده و به دنبال وفای محبوبش است، همچنین از عواطف متناقض خود در برابر مرگ و زندگی میگوید. در نهایت به خدا ندا میزند و از او درخواست کمک دارد و بر دشواری این جدایی تأکید میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
