

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۸۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۱
من از این خانه به در می نروم
من از این شهر سفر می نروم
منم و این صنم و باقی عمر
من از او جای دگر می نروم
به خدا طوطی و طوطی بچهام
جز سوی تنگ شکر می نروم
یک زمانی که ز من دور شود
جز که در خون جگر می نروم
گر جهان بحر شود موج زند
من به جز سوی گهر می نروم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از وابستگی عمیق خود به یک معشوق یا معصوم سخن میگوید و تأکید دارد که هرگز از او دور نخواهد شد. او احساس میکند که زندگی او تنها با حضور این معشوق معنا مییابد و حتی در سختیها و تلاطمهای دنیا نیز به او پایبند است. شاعر نسبت به زندگی پررنج و خوشی که در کنار معشوق دارد، احساس رضایت میکند و از تغییر مکان یا شرایط زندگی خود سر باز میزند. در نهایت، او به شدت به عشق و زیباییهای ناشی از آن وابسته است و هیچ چیز نمیتواند او را از این عشق دور کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
