

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۸۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۰
من اگر پرغم اگر شادانم
عاشق دولت آن سلطانم
تا که خاک قدمش تاج من است
اگرم تاج دهی نستانم
تا لب قند خوشش پندم داد
قند روید بن هر دندانم
گلم ار چند که خارم در پاست
یوسفم گرچه در این زندانم
هر کی یعقوب من است او را من
مونس زاویه احزانم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و عشقورزی به یک "سلطان" اشاره میکند که نشاندهنده مقام والای محبوب است. او بیان میکند که حتی در غم و شادی، عشق به این سلطان او را راضی میکند و چه بسا سختیها و خارهای زندگی را تحمل میکند. شاعر خود را در بند و زندان عشق میداند و با وجود درد و زخمها، احساس زیبایی و خوشبختی میکند. او به قیمتی برای خود قائل نیست، چرا که عشقش او را از دیگران متمایز میکند و در این عشق به حقیقت وجود خود پی برده است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
