

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۸۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۶
گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستم
گفتا چگونه بندی چیزی که من شکستم
با وی چو شهد و شیرم هم دامنش بگیرم
اما چگونه گیرم چون من شکسته دستم
خود دامنش نگیرد الا شکسته دستی
اکنون بلند گردم کز جور کرد پستم
تا من بلند باشم پستم کند به داور
چون نیست کرد آنگه بازآورد به هستم
ای حلقههای زلفش پیچیده گرد حلقم
افغان ز چشم مستش کان مست کرد مستم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عواطف و تجربیات عمیق خود در مواجهه با عشق اشاره میکند. او از عهد و پیمان خود سخن میگوید و در عین حال با خوداندیشی به این مسئله میپردازد که چگونه میتواند از زنجیرهای عشق رها شود در حالی که خود را در چنگال آن مییابد. او از حال و هوای سرمستی و عشق میگوید و به نظر میرسد که از جذبه و زیبایی معشوقش به شدت تحت تاثیر قرار گرفته است. در نهایت، شاعر به بیان وابستگی و ارتباط در زندگی و مرگ با معشوق میپردازد و جستوجوی خود را برای فرار از مرگ و زندگی در سایه عشق توصیف میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
